حدیث پریشانی...
این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنو که سوگنامه ی ویرانی من است
******
خیلی سخته وقتی بفهمی کسایی که دوستشون داری و بهشون اعتماد کردی هم ، به تو نارو میزنن! عزیزترین کسایی که سالهای سال لحظاتت رو با اونها گذروندی و سعی کردی بهترین دوستشون باشی...
اما اون روزی که این دوست به خاطر بقای خودش تورو خرد و نابود میکنه و حرفهایی رو که به خاطر اعتمادی که به اون داشتی بهش گفتی ، پیش نامحرم بازگو میکنه و جلوی تو می ایسته و از کارش دفاع میکنه نه تنها میتونه روز مرگ دوستیتون باشه ، بلکه میتونه روز نابودی تو هم باشه...
*******************
حق با تو بود ازغم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نارفیق این ها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریاکار زنده اند این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند
یعقوب درد می کشد و کور می شود یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند منصور را هر آینه بر دار می زنند
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما می رویم ، چون دلمان جای دیگر است ما می رویم ، هرکه بماند مٌخَیَر است
ما می رویم ، گرچه ز الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما می رویم ، مقصدمان نا مشخص است هرجا رویم بی شک ازاین شهربهتراست
از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم ماندن با درد فاجعست در عرف ما نشستن یک مرد فاجعست
دیریست رفته اند امیران غافله ما مانده ایم غافله پیران غافله
اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج میرویم ما هم بدون باج به معراج می رویم