سلام... یعنی باز هم سلام!!!
نمیدونی چقدر سخت و دردناکه وقتی زندگی واست میشه یه دایره... دایره ای که هرچی میخوای تمومش کنی نمیشه! نه
میشه به تهش رسید... نه میشه ازش خارج شد...

 همینطور که به دیواره های این دایره ضربه میزنی و فریاد زنان شروع به دویدن میکنی تازه متوجه میشی که انگار اون قسمتی که روش ایستادی رو یه بار دیگه هم دیدی! نه! شاید هم دو بار ، اما بازم نه! انگار هزاران بار دیگه هم تو این قسمت زندگیت بودی... وای از این تکرار دردناک مصیبت!

اما تو...

تویی که به من گفتی این دردا یه روزی تموم میشه... حالا بهم بگو چرا نشد!!!

میخوای بگی هنوزم زمان لازمه؟!

یک سال و نیم حسرت! یک سال نیم درد و رنج و عذاب! یک سال و نیم مرگ تدیجی! یک سال و نیم... یک سال و نیمی که تلخ تر از صد و پنجاه سال گذشت! کافی نبود؟!!

بازم میخوای دلداری بدی؟ نه!!! این بار تو گوش کن!

میدونی وقتی به عزیزترین دوستات سلام کنی و جوابت رو ندن چه احساسی بهت دست میده؟

میدونی معنی گوشه نشین شدن چیه؟

میدونی وقتی یه نفر بشکنه یعنی چیه؟

میدونی وقتی یه استاد شاگرداشو ترک میکنه و کلاسشو دیگه نمیبینه تا وقتی که شاگرداش درجشون از اون بالا تر میره و وقتی برمیگرده به جای اول کلاس باید عقبتر بشینه چه احساسی بهش دست میده؟

تا حالا شده بین دوستات واسه اینکه شاگرد اول بودی ارج و قرب داشته باشیو همه دورتو بگیرن تا کمکشون کنی! اما روزی که تو فقط به کمک درسیشون نیاز داری ترکت کنن و واسشون مهم نباشه؟ نگو که اون دوستا دوست نیستن که امروز به جز این نوع دوستها دوستی نیست!!!!

واست اتفاق افتاده که به کسی کمک کنی اما وقتی به کمک نیاز داری به دادت نرسه؟

تا حالا شده...

دوست داری چند نمونه ی کوچیک و بزرگ دیگه واست بنویسم دوست من؟!!

چی بگم که ترس از طولانی تر شدن متن و تکراری شدنش بهم اجازه نمیده!

چه کنم که اگه باز هم ادامه بدم میدونی گفته هامو نوشته رو نیمه کاره میذاریو میری...

اما بذار بهت بگم... میدونی آدما یه گاو ماده رو تا کی دوست دارن؟ اگه جوابش سخته بذار من بهت میگم! اونا فقط تا وقتی اون گاو ماده رو دوست دارن که بهشون شیر میده! هرچی این گاو ماده بیشتر شیر بده پول بیشتری واسه بدست آوردنش میدن! اما چه خوب میشد اگه ما آدما به هم مثل گاوای شیرده نگاه نمیکردیم...

چه خوب میشد اگه نمیگفتیم دیگی که واسه ما نجوشه بذار .....

چه خوب میشد اگه به جای دید منفیمون به قصه ها و داستان ها و متن های همدیگه با دید مثبت تر نگاه میکردیم تا اینقدر منظورهای بدی که خودمون میخوایم رو از اونا برداشت نکنیم...

کاشکی واقعا بنی آدم اعضای یکدیگر بودن...

ای کاش به هرکسی که به ما زیاد محبت میکرد نمیگفتیم عاشقمون شده و خطرناکه! پس یا اون باید بره یا من و یا ارتباطمون باید کمرنگ تر بشه... و این بشه بهانمون!

کاش اونقدر عاقل بودیم که به جای عاشقمون شده میگفتیم اون زیاد دوستمون داره تا شاید کمی منطقمون رو هم در قضاوتمون شرکت بدیم تا بفهمیم که زیاد دوست داشتن با عشق فرق داره! چون ما خانوادمون رو هم زیاد دوست داریم! دوستای خوبمون رو هم زیاد دوست داریم! و شاید عشقمون رو هم زیاد دوست داشته باشیم!

اما عادت کردیم که تند بریم! عادت کردیم که هرچی خودمون میخوایم برداشت کنیم! عادت کردیم که بهانه تراشی کنیم! عادت کردیم که بگیم فقط من زندمو حق  زندگی دارم! پس همه باید برای من بمیرن و دور و برم باشن وگرنه منی که از همه بالاترم از درد هیچ کس خودمو اذیت نمیکنم! و حتی گاهی میگیم از هیچکس خبر نمیگیرم...

بعدشم با گفتن جملات روشنفکرانه و همدردانه و یا حتی جملاتی مثل نه من اینطور نیستم! یا اگه دوست داری زنگ بزن اگه نداری نزن...

من با بقیه فرق میکنم و باور کن اونقدر سرم شلوغ بود که نتونستم ازت خبر بگیرم!

یا حتی گفتن جمله ای گول زننده مثل: تو با بقیه خیلی واسم فرق داری!

روی بی شرمیا و بیوفاییهامون سرپوش میذاریم!!!

اما تا کی خودمون و بقیه رو گول میزنیم؟ رودربایستی با خودمون و دیگران تا کی؟ تا کی میخوایم الکی واسه هم بهونه بیاریم چون رومون نمیشه به کسی بگیم دوستی با اونو نمیخوایم؟ تا کی به دروغ به دیگران بگیم واسمون مهمن اما حتی از یه احوالپرسی یا تلفن کوچیک بهشون دریغ کنیم؟

میدونی کی برای کی مهمه؟

اونی که یه روز وقتی داره میگه خداحافظ یکی باشه محکم توی روش وایسه و بگه نه!!!!! نرو!

اما من! تو! بقیه... رومون میشه اینطور بگیم یا غرورمون میشکنه؟!! شایدم واسه همدیگه ارزش قائل نیستیم اما اونقدر مهربونیم که میخوایم دل نشکونیم! این محبت نیست بلکه بهش میگن سلاخی بدون خونریزی!!!

خلاصه خیلی درد داره اینکه هربار که سلام میکنی جوابی نیاد یا وقتی جوابتو بدن که بهت نیاز دارن!

خیلی سخته وقتی هر روز بیای تو وبلاگت ببینی نوشته تعداد نظرات: ۱۰نظر و این ۱۰ هیچوقت ۱۱نشه!!!

خیلی سخته که هیچکی تا بهت نیاز نداره بهت زنگ نمیزنه! اس ام اس نمیده! تحویلت نمیگیره! با مهربونی خوردت میکنه!حالتو نمیپرسه...

چندین بار از دوستایی خبر گرفتم که یه روز بیش از اینها به من نزدیک بودن اما امروز... هرچی خبر میگیرم حتی یه جواب سلام ازشون نمیاد یا اگه مدتی بخوام امتحانی ازشون خبر نگیرم اونا واسه محبت کردن پاپیش نمیذارنو اگه بذارن تا ابد روی سرم یه منت بزرگ هست!

خیلی نوشتم اما یک ذره از حرفامم نگفتم... چون گاهی سکوت بهتر از فریاد و گفتن واقعیت هاست!

گوشیمو خاموش کردم! هر دو تا تلفنمو قطع  کردم... تا روزی که اینقدر بی معرفتی میخوام عین خودت باشم!!!

ببینم حاضری چیکار کنی؟ سنگ سیاه غرورتو میشکنی یا...

به امید اینکه تعداد نظرات از ۰ به ۱ و به ... برسه!

فعلا خدانگهدار

ایوار