بهار، ای کاش میدانستم ز کدام سو خواهی آمد...
بهار بهار
چه اسم آشنایی
صدات میاد
اما خودت کجایی؟
همه میگن بهار اومده!
شادی و سرزندگی آورده!
دیشب اینارو تو تلویزیون میگفتن!
آخه مگه اومدن بهار نباید کلی نشونه داشته باشه؟
پس چرا آخه من هیچی نمیبینم؟!
باور کن تنها نشونه ای که از اومدن بهار دیدم مرد ۲هزار چهره بود!
۳سال میگذره از اون روزی که گفتم بیشتره اون کسایی که دوسشون دارم رو نمیخوام دیگه ببینم.
اما من هنوزم با چنان شور و شوقی از اون آدمهایی که بودنم رو فراموش کردن یاد میکنم که انگار آخرین دیدارمون شب قبل بوده!
یادش بخیر عید که میشد کلی مهمون داشتیم!
من عاشق بهار بودم! عید و عیدی و دید و بازدید عید و کلا هرچیزی که مربوط به عید بود رو دوست داشتم!
همیشه لحظه ی سال تحویل اون لباسای عید نو رو تنمون میکردیم و دور هفت سین خوشکلو منحصر به فردی که خواهرم میچید مینشستیم و قرآن دست میگرفتیم تا سال تحویل بشه و عیدیامون رو بگیریم!
بهترین روز سال واسمون روز ۱۳بدر بود! من و علیرضا و حمیدرضا و محمدرضا و مامان باباهامون و عمه ها و عموها و دایی علی جونم و خالم و پسر عمو ها و... سبزه هامون رو میذاشتیم رو سقف ماشین و همه باهم میرفتیم به دشت و دمن.
حمیدرضا کوچولو بزرگ شده، دانشگاه میره و فقط با دوستاش حال میکنه!
محمد رضا هم که دیگه لیسانسشو گرفته و کم کم باید به فکر سربازیش باشه!
این وسط میمونه علیرضا که اونم به لطف هم دانشگاهی بودن و هم رشتگی و هم خونگی هر از گاهی از احوالات هم با خبریم، البته اونم "هرکس پی یار خودش"![]()
![]()
![]()
اما حالا دیگه عیدا قشنگ نیستن!
تعطیلات عید واسم تلخ ترین و بی هدف ترین روزای سالن!
تو عید غیر از خوابیدن و فیلم دیدن و درس خوندن کار دیگه ای نمیکنم!
دیگه دید و بازدید عید نمیرم و هروقت کسی میاد به دیدن بابا اینا به هر بهانه ای شده آقای پدر و مامان خانوم رو راضی میکنم که اجازه بدن من حضور نداشته باشم!
آخه میدونی چیه! بعد از این همه مدت و عادت به تنهایی و دوری اگه ببینموشون بازم بد عادت میشم و دلم هوای دید و بازدیدا و روزای قدیمو میکنه! منم که اجتماعی!
حالا کی بیاد جمعش کنه این دل کوچیک و تنگ مارو! ![]()
حالا دیگه از عید متنفرم! از ۱۳بدر بدم میاد! آخه یادم میفته که چقدر تنهام!
حالا دیگه عید که میشه مهمونی که همخونه و همسفرمون باشه نداریم!
دیگه داییمو نمیبینم! تحمل بچه های خالمو ندارمو بودن اون دوتا وروجک به جای خوشحالی عذابم میده، آخه حس میکنم یکی حریم شیشه ای تنهاییمو میخواد به زور بشکنه و همه چیزرو مثل وسایلم که وقتی این ۲تا بچه میان نابود میشه، به هم بریزه!
دیگه دلیلی واسه شیرین موندن عید نمونده! ۱۳بدر هم که ۲ساله از خونه بیرون نرفتم!
البته ناگفته نماند علت بیرون نرفتن ۱۳ بی حوصلگی نیست بلکه از بچگی علاقه داشتم بدونم اگه ۱۳ رو نری بیرون از شهر چی میشه و این نحسی ۱۳ که میگن چیه! گفتم شاید حداقل این یه تنوعی بشه![]()
به هر حال:
بهار زیباست
بهار لطف خدا به بنده هاشه
بهار مظهر مهربونی خداست
![]()
![]()
مثل خودم! سال نو تو هم مبارک![]()
![]()
![]()